رضا قليخان هدايت

1083

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اوّل اين سوختگان را به قدح دريابيد * و آخر الامر بدان خواجهء هشيار دهيد خانه‌ها را بگذاريد و در آن حلقه رويد * جامه‌ها را بفروشيد و به خمار دهيد طالب جام صفا جامه چرا مىخواهد * جامه و تن سر و زر جمله به يك‌بار دهيد ايضا مرا عهديست با شادى كه شادى آن من باشد * مرا قوليست با جانان كه جانان جان من باشد به خط خوب خود فرمان به دستم داد آن سلطان * كه تا تخت است و تا بخت است او سلطان من باشد اگر هشيار اگر مستم نگيرد غير او دستم * و گر من دست خود خستم هم او درمان من باشد چه زهره دارد انديشه كه گرد شهر من گردد * كه قصد ملك من دارد چو او خاقان من باشد نبيند روى من زردى به اقبال لب لعلش * بميرد پيش من رستم چو او دستان من باشد بدرّم زهرهء زهره خراشم ماه را چهره * برم از آسمان مهره چو او كيوان من باشد بدرّم جبهء مه را بريزم ساغر شه را * و گر خواهند تاوانم هم او تاوان من باشد چراغ چرخ گردونم چو اجرى خوار خورشيدم * امير گوى و چوگانم چو دل ميدان من باشد